باباجی یه مرد فوق العاده جدی و منضبط بوده. مثلا" هر روز صبح سر ساعت 5 تو گرما و سرما بیدار باش می زده و همه رو وادار می کرده تو حیاط خونه ورزش کنن که مامان بزرگ من(بزگترین دخترش) یکی از بچه هایی بوده که همیشه به نوعی از زیر این ورزش صبحگاهی در می رفتن تا اینکه یه بار که به بهانه ی دستشویی رفتن، گوشه ی دستشویی خوابش برده بوده باباجی مچشو می گیره و به عنوان تنبیه مجبورش می کنه به مدت یک هفته دم دستشویی ته حیاط که خیلیم خوشبو! نبوده از ساعت 5 تا 6 صبح ورزش کنه
. ولی یکی از جالبترین انواع تنبیه های باباجی وادار کردن بچه هاش به نماز خوندن بوده! چون می دونسته اونا میلی به خوندن نماز ندارن اینو به عنوان تنبیه در نظر می گرفته
. که گویا این تنبیه هم بیشتر شامل حال دایی کوچیک و همدست مامان من می شده و همیشه هم ساعت 12 شب تازه یادش می افتاده هیچ کدوم از نمازاشو نخونده و موقع نیت کردن می گفته: 17 رکعت!!! نماز می خوانم، از ترس آقاجون، قربة الی الله
!
حالا همه ی اینا رو برای این گفتم چون چند وقت پیش مراسم سال باباجی بود و همه نشسته بودن دور هم و خاطراتشونو تعریف می کردن. خاله ی مامانم هم می گفت:
__ روزهای آخر که آقاجون سکته کرده بود و خونه ی من بود باید هر وعده خودم بهش غذا می دادم. یه بار که داشتم لقمه رو می ذاشتم تو دهنش با ناراحتی گفت:
__ خدایا من زودتر بمیرم که عین بچه ها مجبور نباشن بهم غذا بدن! مرگ حقه. منم که از مردن نمی ترسم!
همین جوری که داشتم با ناراحتی جوابشو می دادم و می گفتم این حرفا چیه که می زنی، چند تا قاشق غذا رو پشت سر هم گذاشتم تو دهنش که یهو سرم داد کشیدن و گفتن:
__ دختر چه خبرته؟! آرومتر، یهو می پره تو گلوم خفه می شم! اینجوری که دستی دستی منو می کشی
. حالا من یه دعایی کردم، تو چرا فوری داری اجراش می کنی؟!
بله، اینم یه نمونه از باحالیت!!! باباجی ما که من چیز زیادی ازش یادم نیست.امیدوارم روحش شاد باشه و خدا همه رفتگان رو بیامرزه
.
ضمیمه: دوستان عزیزی که تو کامنتا گله می کنن چرا من بهشون سر نمی زنم، باید بگم که بی زحمت اول به انگشتان مبارک خودتون یه نیم فشاری بیارید و آدرس وبلاگتونو تو اون قسمت مخصوص بنویسین بعد اگه من نیومدم شاکی بشین
! من که نمی تونم آدرساتون حدس بزنم که
!.