بايگانی July 2005
عمل آری یا نه؟!
شنبه، 8 مردادماه 1384
از خیلی وقت پیش تصمیم داشتم بینیمو عمل کنم. ولی به محض اینکه نظر کسیو می پرسیدم فوری می گفت: __ نه نه، یه وقت خر نشی عمل کنیا! خیلیم به صورتت می یاد. اگر عمل کنی اولا" آرزوی یه...
ادامه...
هفته ی 6 روزه!
پنجشنبه، 6 مردادماه 1384
دیروز حساسیتم خیلی شدت پیدا کرده بود و برای بهتر شدن حالم مجبور شدم 2 تا آنتی هیستامین باهم بخورم! همیشه یه نصفه که می خورم تا دو روز دارم قیلی ویلی می رم دیگه چه برسه به حالا که...
ادامه...
بدون هزینه
چهارشنبه، 5 مردادماه 1384
پسر کوجولو یک شب به آشپزخانه رفت و کاغذی را به مادرش که مشغول آشپزی بود، داد. مادر دستهایش را خشک کرد و کاغذ را گرفت و دید روی آن نوشته شده است: برای چیدن چمن ها 5 دلار برای...
ادامه...
سینمای خانگی
سه شنبه، 4 مردادماه 1384
اسم کوچه ی ما اسم یه شهیده که این آقای شهید محترم یه فامیلی فوق العاده سخت و نایاب داشتن. به قدری هر دفعه که خواستیم به یکی آدرس بدیم وقتی به اسم کوچمون رسیدیم طرف با تعجب برگشته گفته:...
ادامه...
عاملی دیگر
دوشنبه، 3 مردادماه 1384
من یه حساسیت شدید دارم که توی فصل بهار به اوج خودش می رسه و تمام چشم و گوش و بینی و حلق و خلاصه سر و کلم به طرز وحشتناکی خارش می گیره و اذیتم می کنه. زمستون 2...
ادامه...
دردسر پوستیژ اضافه!
یکشنبه، 2 مردادماه 1384
خاله ی من طفلی تقریبا" هر 2 ماه یه بار داره برام یه پوستیژ نو می فرسته. الآن سه تا با مدلا و اندازه های مختلف به قول بابام زاپاس! دارم که برای تغییر نکردن حالتشون تو کمدم با هزار...
ادامه...
مکانیک حرفه ای
شنبه، 1 مردادماه 1384
برای گرفتن گواهینامه باید 5 جلسه هم کلاس تئوری ( آئین نامه و فنی) می رفتیم که این کلاس ها مختلط بود. جلسه ی چهارم مربی اومد سر کلاس و گفت دیروز دستش ضرب دیده و نمی تونه مطالب مربوطه...
ادامه...
رنگ موی طبیعی
پنجشنبه، 30 تیرماه 1384
رفته بودیم تو یه مغازه که لوازم آرایشی و رنگ مو و این چیزا می فروخت. سرم پایین بود و داشتم دنبال چیز مورد نظرم می گشتم که یه دختری اومد تو و شروع کرد با ناز و عشوه به...
ادامه...
یه پارچه خانم!
چهارشنبه، 29 تیرماه 1384
تو خونه ی ما امکان نداره هیچ وقت غذارو بسپرن به من. چون می دونن یا اصلا" یادم می ره یا یه بلایی سر غذاهه می یارم! به همین خاطرم همیشه این مسؤلیت می افته گردن پوریا(برادرم). اونم الحق والانصاف...
ادامه...
ماجراهای خونه ی باباجی 2
سه شنبه، 28 تیرماه 1384
باباجی یه مرد فوق العاده جدی و منضبط بوده. مثلا" هر روز صبح سر ساعت 5 تو گرما و سرما بیدار باش می زده و همه رو وادار می کرده تو حیاط خونه ورزش کنن که مامان بزرگ من(بزگترین دخترش)...
ادامه...
ماجراهای خونه ی باباجی1
دوشنبه، 27 تیرماه 1384
خونه ی پدربزرگ مامان من (خدابیامرز) یه خونه ی خیلی بزرگ با یه حیاط پر از دار و درخت و یه حوض وسطش بوده که این حوض پر از آب تو تابستونا یا پذیرای دو سه تا هندونه بوده که...
ادامه...
هنوزم؟!
یکشنبه، 26 تیرماه 1384
قرار بود با دوتا از دوستام و برادراشون بریم کوه. ساعت 5 صبح اومدن دنبالم که در خونه ی ما مامان دوستم زنگ زد و گفت خودشو برادرش کارت شناسایی همراشون هست یا نه؟! و چون جوابشون منفی بود گفت...
ادامه...
جنتلمن تمام عیار!
شنبه، 25 تیرماه 1384
تو راه همش فکر می کردم چه جوری باید با حسن کوچولو برخورد کنم. هرچند که که اخلاق و رفتارش خیلی بزرگانه و ماورای سنش و به قدری خونگرم بود که اصلا" باهاش احساس غریبگی نکردم. به محض جلو رفتن...
ادامه...
خوشبین ابدی
پنجشنبه، 23 تیرماه 1384
خداوند به ما سه پسر داد. آنها هر کدام با خصوصیات اخلاقی خاصشان برای ما شادی و سعادت می آوردند اما بیل، پسر وسطی، لقب گرفته است. خیلی دلمان می خواست به خاطر این خصلت زیبای او، به خودمان نمره...
ادامه...
هزار بلا!!!
چهارشنبه، 22 تیرماه 1384
ببخشید امروز دیر آپ کردم. آخه پام حدود یه هفته ای بود که به خاطر کوه رفتن و بی احتیاطی و زمین خوردن یه خرده اذیتم می کرد. امروز صبحم رفته بودم خونه ی دوستم که موقع پایین اومدن از...
ادامه...
بستنی قیفی بی ادب!
سه شنبه، 21 تیرماه 1384
با دوستم رفته بودیم خرید که تو یه کتاب فروشی یادش افتاد چند وقتیه به پسرخالش قول داده یه پازل 1000 تکه براش بخره و بفرسته. تمام جعبه هاشو زیر و رو کردیم و کلی گشتیم تا بالاخره تونستیم یه...
ادامه...
دردسر پوستیژ 4
شنبه، 18 تیرماه 1384
جمعه صبح حدود ساعت 11 از خواب بیدار شدم و بعد از خوردن یه چایی رفتم حمام. همچین که دوش آبو باز کردم صدای زنگ آیفون بلند شد و متعاقب اونم مامانم اومد و از پشت در با عجله گفت:...
ادامه...
دردسر پوستیژ3
پنجشنبه، 16 تیرماه 1384
دیروز که رفته بودیم استخر وقتی داشتم تو رختکن لباسمو عوض می کردم پوستیژمو برداشتم و آویزون کردم به جا لباسی که بعد از گذاشتن کلاه شنا بذارمش تو کیفم. همون موقع دوستم صدام کرد و منم درو باز کردم...
ادامه...
عروس تعریفی!
چهارشنبه، 15 تیرماه 1384
از اونجایی که مامان من به شدت از اینکه دیگه من راضی بشم و برم دکتر مأیوس شده هروقت که برای خودش دکتر پوست و مو می ره وضعیت منم برای اون جناب آقا یا سرکار خانم دکتر توضیح می...
ادامه...
کدبانوی نمونه
سه شنبه، 14 تیرماه 1384
همسایه ی واحد بغلی چند روزه کل دیوارا و ستونای خونشو کنده و داره بنایی می کنه. دیروز قبل از ظهر دیدم دارن در می زنن.از تو چشمی که نگاه کردم یکی از این کارگرا بود با یه قابلمه دستش...
ادامه...
بر می گردم
سه شنبه، 14 تیرماه 1384
خب اینترنت اکسپلوررم درست شد. ولی دوباره بلای آسمانی رو سرم نازل شده و باید برم بخوابونمش تا بیام پست امروزو بنویسم. ببینم به این بچه هایی که می برنشون گدایی چه دارویی می دن که بچه هه یه سره...
ادامه...
تا اطلاع ثانوي تعطيل
دوشنبه، 13 تیرماه 1384
سلام مانيا اينترنت اكسپلوررش خراب شده و چند روز نميتونه آپ كنه. منم حدس بزنيد كي هستم...
ادامه...
امان از دست من!
یکشنبه، 12 تیرماه 1384
چند وقت پیش یه جایی بودیم که چند تا نوازنده ی خوب و معروف تهرانم اونجا بودن. همینجوری با یکیشون که پیانو می زد داشتیم صحبت می کردیم که من گفتم: __ شما هدیه تهرانی رو می شناسین؟ __ خانم...
ادامه...
موهویجی
شنبه، 11 تیرماه 1384
عصر جمعه بود که عمم زنگ خونمونو به مامانم گفت می خواد موهای شوهرشو رنگ کنه. چون هم خیلی سفید شده هم فردا یه مراسم افتتاحیه داره و می خواد خوشتیپ ترش کنه.مامان منم گفت: __ بگو بره آرایشگاه. موهای...
ادامه...
جستجو
تشکر
3.121
قالب از: مژده
گرافيك عنوان از:
Persian cards
XML